صبح شده است ... دیشب را خوب نخوابیده ام ، تا صبح فکر و خیال می کردم ... روز سختی است امروز، از ظاهرش که اینطور به نظر می رسد ... احتمالاً امروز هم خبرهایی است، بازهم درگیری، بازهم اغتشاش، بازهم اراذل و اوباش ... نماز ظهر را که می خواندم می گفتم : « بسم الله الرحمن الرحیم » یعنی به نام خداوند بخشنده و مهربان؛ و از خدا می خواستم مرا در زندگی ام موفق کند ... از حدود ساعت 3 و 4 بعد از ظهر کم کم وسط شهر شلوغ می شود ... همه آماده ایم، به اتفاق بچه ها در موقعیت های تعیین شده مستقر می شویم ... این کثافت ها را نگاه کن؛ لعنت خدا بر شما که آرامش را از ما گرفته اید ... مردم شعار می دهند : « نثر من الله و فتح قریب ... » ؛ شما اراذل و اوباشی بیش نیستید، شماها را باید تکه و پاره کرد، حرام زاده ها ... پسر جوانی حدودا ً 25 ساله دارد شعار می دهد ... بد نبود، 2-3 تایی با باتون بهش زدم تا آدم شود، حیف در رفت وگرنه ... مردم جیغ می زنند و فرار می کنند، مثل اینکه گلوله ها و اشک آورهای بچه ها خوب این حرام زاده ها را ترسانده ... دختر جوانی افتاده روی زمین ، انگاری بدجوری ترسیده ، گریه می کند و التماسم می کند که نزنم ؛ نزنم هاااان ؟!! تو ج ن د ه خانم اینجا چه غلطی می کنی ؟! کثافت، حرام زاده، ... خوب بلایی سرش آوردم، فکر کنم بغیر از باتون چندتایی لگد مشتی هم بهش زدم تا دفعه ی دیگر از این غلطها نکند ؛ مادر قحبه ! ... اوضاع کمی ابری است، مثل اینکه کتک خوردن اون دختره بدجوری مردم را عصبی کرده، بهتر است چند دقیقه ای اینجاها آفتابی نشوم ... چقدر جنازه ، الحمد و لله ، امروز خوب پدری ازشان در آوردیم، از فردا دیگر کسی ت خ م ندارد این سمت ها بیاید ... وقتش رسیده سریعتر این جنازه ها را جمع کنیم ، سید می گفت نباید « تابلو » شود ... اوضاع کمی آرام تر شده و درگیری ها خوابیده است ... غروب شده ؛ نماز مغرب و عشاء را دسته جمعی می خوانیم و بعد از چند روز راهی خانه می شوم ... « دخترم » در را باز می کند و با عشق بغلم می کند ؛ بابا روزت مبارک ... برای دخترم متاسفم که فکر می کند پدرش بهترین آدم دنیا است ...