ما اینجا در هتل لاله خاویار خورده ایم ، و فدراسیون فوتبال گفته هزینه ی خاویار را پرداخت نخواهد کرد ! حالا من مانده ام و ۲۳۰ هزار تومان که باید برای چند گرم خاویار از جیب مبارک پرداخت شود !
احساس می کنم خیلی دوست دارم برهنه به خیابان بروم ! البته به دو دلیل چنین کاری را نخواهم کرد؛ یک اینکه مرا میگیرند و چوبی در ماتحتم فرو خواهند برد که نگو! دوم اینکه، خودم خجالت می کشم ، نگاه های تند مردم، الفاظی که با چشمانشان نثارم خواهند کرد، خجالت ... و خجالت ! کلاً اشکال دارد انگاری ؛ پر از عیب و ایراد ! ولی فقط متاسفم ؛ برهنگی اولین سمبل و نماد آزادی و آزادگی یک انسان است ؛ برهنگی جرم نیست ، برهنگی عیب نیست ؛ برهنگی با بی حیایی، بی فرهنگی و فاسد بودن فرق می کند ... خداوند انسان را برهنه آفرید ، بدون فیلتر ، بدون محدودیت ... این ما بودیم که خودمان را محدود ساختیم ... من کفر نمی گویم والله ! من فقط از نگاه های تندتر از زهر مردمانی می ترسم که برهنه آمدند و برهنه می روند ...
پی نوشت: نمی دانم؛ شاید هم من دیوانه شده ام !
پی نوشت۲: به زودی به پاریس سفر خواهم کرد ...
مطلب زیر توجه من را به خود جلب کرد ؛ درد دل یک جانباز شیمیایی که به نظرم خواندنش می تواند کمی تا قسمتی تاثیرگذار باشد:
باسمه تعالی
مرا میشناسی.من یک روستاییام. یکی از روستاهای دور دست سرزمینمان ایران.از مهد نام آوران و دلیران آذربایجان.
شاید مرا نشناسی!خیلی ها مرا نمیشناسند
اهل زمین که با یک روستایی دورافتاده و ساده کاری ندارند.
اصلا برایشان مهم نیست که کسی اینجا دردی داشته باشد.
اینان بزرگان را میشناسند حاکمان را دوست دارند، مسئولان را میشناسند، کسی با ما کاری ندارد.
خیلی وقتها دوستان و رفیقان هم آدم را فراموش می کنند.
ارباب من؛
آیا تو هم مرا فراموش کردهای؟
تو هم مرا نمی شناسی.
البته که خوبان را می شناسی. تو را با ما چهکار!
ولی من تو را می شناسم.
با عقل و قلب کوچک خود تورا شناختهام.
پیامبرمان (ص) نیز فرموده است که "هرکس امام زمان خویش را نشناسد به مرگ جاهلیت مرده است".
مولای من مرا بیاد بیاور؛ آن لحظهای که در شب تاریک در فاو، شلمچه، جزیره مجنون و... با آنانی که می شناختیشان، یکصدا تو را فریاد می زدیم.
من همان فرد کوچک و ناچیزی بودم که با لحن ساده خود یابن الحسن میگفتم و سرود العجل سر میدادم.
آری من همان بچه بسیجی هستم که به امر نائب تو آمده بودم.
همانی که تفنگ "ام یک" از من بلندتر بود.
همانی که وقتی کلاه آهنی میگذاشتم چشمانم را نیز میپوشاند.
همانی که در جزیره مجنون و شلمچه به دنبال بمباران شیمیایی صدام، مزه شیمیایی را چشیدم.
چند لحظهای میشد که هیچ چیز نمیدیدم، نفسم به سختی بالا میآمد.
آری مولای من، همان لحظه نیز تو را صدا می زدم.
درست است که از مقربین نبودهام، ولی در حد توان از مریدانت بوده و هستم.
ای کاش مرا نیز از پیروانت به حساب میآوردی.
چرا که خود فرموده ای: "من در همه حال از احوال پیروانم آگاهم".
مولای من، روز به روز وضعم دشوارتر میشود.
دیگر زندگی برایم به سختی میگذرد.
قلبم یاریم نمی کند.
پزشکان کارآیی ریههایم را روز به روز کمتر گزارش میدهند.
امسال 68% اعلام کردهاند.
اعصابم دیگر توان هیچ چیزی را ندارد.
بسیاری مواقع ، به دنبال درگیری و مشاجره با اعضای خانواده گریهام میگیرد.
از خشونتی که چند لحظه قبل انجام دادهام از خودم بدم میآید.
به خدا دست خودم نیست.
فکر کنم همان شیمیایی که آن موقع خوردهام مرا متلاشی کرده است.
از رنجها نمینالم، چرا که خود پذیرفته و رفته ام.
از مشکلات مالی نمیگویم.
نمی گویم که هزینه یکبار مراجعه به پزشک نیم میلیون تومان میشود، چون اینها را هم با قرض و وام پرداخت میکنم.
از طعنه عوام نمیگویم که زیاد ناراحتم نمیکنند.
آقای من، یادت هست موقعی که ما اعزام میشدیم؛ کسانی پشت میزها نشسته بودند؟
یادت هست افرادی خوش سیما ما را به شرکت در جبههها فرا می خواندند؟
یادت هست که بعضیها میگفتند امام تکلیف کرده که همه به جبهه بروند، ولی خودشان نمی رفتند!!؟
حتما که یادت هست.
آری همانان الان نیز هستند!
البته کمی فرق کردهاند، میزهایشان بزرگتر و رنگینتر شده، اتاقشان را مبلمان کردهاند، گلهای چند صدهزار تومانی گوشه اتاق چشم را خیره میکند.
رقص صندلی گردانشان دل را مینوازد.
همانان که رفته رفته اندازه ریشهایشان کوتاهتر شده و صورتهایشان صافتر و خوش سیماتر!
اصلا به من چه، به من چه ارتباطی دارد.
حتما لیاقتش را دارند.
آری اینان وقتی ما را در اداره و بنیاد جانبازان یا بهتر بگویم بنیاد و اداره خودشان! میبینند، دعوایمان میکنند، ما را دیوانه خطاب میکنند.
از یقه ما میگیرند و مثل ... از اتاق مجللشان بیرون میاندازند.
تو را به خدا بگذارید چند لحظه ای نیزما در اتاقتان روی مبل سلطنتی، زیر کولر گازی بنشینیم، ما که در روستایمان کولر ندیده ایم.
نه آقای من، ما لیاقت نشستن در آنجا را نیز نداریم.
اینان مسئول، امید و مشاور خانواده جانبازان هستند!
اینان به عنوان مشاوره به زنانمان میگویند که برو از شوهرت طلاق بگیر! تو چه گناهی داری که زن جانباز شدی.
آری مولای من وضع این گونه است.
خود بهتر میدانی که چه نامهها ننوشتم، با چه کسانی درد دل نکرده ام.
دیگر خسته شده ام، شاید این آخرین انشاء من باشد.
ای عزیزتر از جان؛
برگها و اسنادم را در پوشه سبزرنگ در گوشه اتاقمان دیدهای؟
اسم اداره کل بنیاد هم آنجا هست.
همان جائی که به زن بنده مشاوره داده بودند.
خدا پدرشان را رحمت کند.
نام فرد مسئول درمانی استانمان که با تهدید و توهین مرا از اتاقش بیرون انداخت هم آنجا هست.
حتماً برگههای پزشکی و نسخههایم را نیز دیدهای.
پس به هر که بتوانم دروغ بگویم به تو و خودم که نمیتوانم.
دیگر خسته شدهام.
از مسئولین چیزی نمی خواهم چون دیگر برایم ارزشی ندارند.
آخرش مثل خیلی از همرزمانم که بعد از جنگ به خاطر همین مشکل راحت شده و به آرزویشان رسیدند، من نیز تمام خواهم کرد.
پس زیاد نمانده است.
خواستم قلبم خالی شود.
حمید باکری گفته بود: دعا کنید شهید شوید که بعد از جنگ چه مشکلاتی به سرمان خواهد آمد. حیف که آن موقع نشد ، البته لایق نبودیم. پس اربابم مرا از همرزمانم جدا مکن.
جانباز شیمیایی ، محمد برقی - 6/12/86
استان آذربایجان شرقی - شهرستان شبستر- روستای شیخ ولی
منبع : سایت شهیدنیوز
چهارمین جشنواره عکس خبری ایران « دوربین دات نت » هم برگزار شد و متاسفانه من بدلیل ماموریت های پی در پی و مشغله شدید کاری مربوط به فدراسیون فوتبال، نتوانستم در هیچکدام از کارگاه های آموزشی عکاسی و مراسم های این جشنواره شرکت کنم !

عکس بالا هم موجب این شد که بنده به مقام سوم بخش عکس خبری جشنواره دست پیدا کنم ؛ مراسم اختتامیه و اهدای جوایز در خانه هنر در فرهنگسرای ارسباران (جلفا) برگزار شد که بنده به دلیل جلسه ی فوری که با آقای نبی دبیرکل فدراسیون فوتبال و نماینده AFC داشتم؛ تنها در ۳۰ دقیقه ی آغازین آن حضور داشتم و سعادت رفتن روی سن و دریافت جایزه مقام سوم را از دست دادم !
... still in Laaleh Hotel , Tehran ! Thats not lovely to be out of home and university for about 2 weeks ! Everyday spending many hours in hotel, stadium, training , meetings and ofcourse the Airport ; realy not fair !
Since today, I decided to broadcast my blog in two languages (Farsi and English) ; maybe 3 languages in the future !
I was interpreter and leader of Iceland national football team, they defeated 1-0 by Iran yesterday at the Azadi Stadium and then left Iran ... Just 1 day passed , but i realy miss them , they were so lovely , kind , gentleman , and professional people ... I've never seen a crew like them before ... hope to see them again , maybe here and maybe in Iceland !

تصمیم گرفتم از این پس وبلاگم را به دو زبان فارسی و انگلیسی بنویسم ؛ شاید در آینده حتی به ۳ زبان زنده ی دنیا !
همچنان در هتل لاله تهران هستم؛ دو هفته ای می شود که از خانه و دانشگاه به دورم ؛ گذرندان چندین ساعت در هتل، ورزشگاه، تمرینات، جلسات، و البته فرودگاه چندان دوست داشتنی نیست، که البته به عادت روزمره ام تبدیل شده است!
مترجم و راهنمای کاروان تیم ملی فوتبال ایسلند بودم که مقابل ایران یک بر صفر شکست خوردند و رفتند ! فوق العاده میهمانان دوست داشتنی، مهربان، با اخلاق و البته حرفه ای بودند ؛ هیچ تیمی را تا به ال اینقدر دوست داشته ام ... کمتر از یک روز ار رفتنشان می گذرد، ولی به خدا دلم برایشان تنگ شده است ؛ امیدوارم به زودی ببینمشان، شاید همینجا و شاید در ایسلند !
از دیروز در هتل لاله تهران مستقر هستم ؛ مترجم تیم ملی فوتبال ایسلند که چهارشنبه با تیم ملی فوتبال ایران در ورزشگاه آزادی بازی دوستانه دارد ؛ پس از آن با تیم ملی فوتبال مقدونیه ، و سپس با ناظر مسابقه تیمهای ملی فوتبال ایران و اردن در مقدماتی جام ملتهای آسیا ۲۰۱۱ قطر !
من مانده ام این ترم چگونه باید ۱۷ واحد را پاس کنم ؟! دو هفته دوری از خانه و دانشگاه ... !
قابل توجه بعضی ها؛ اینجانب ایمان فرزین، از هیچ احدی به غیر از پرردگارم ترس ندارم و نخواهم داشت؛ و اگر پایش برسد، حسابی از خجالتش درخواهم آمد! حال می خواهد آن کس رئیس باشد، مدیر باشد، نایب رئیس باشد، معاون باشد، دبیرکل باشد، عضو کمیته انضباطی باشد، حراستی باشد، مسئول فلان کمیته باشد، سردار باشد، تیمسار باشد، ... و یا هر عنوانی داشته باشد ؛ اگر بحث نگه داشتن حرمت و احترام کسوت و اینجور مسائل نبود، تا به حال خیلی ها را شسته بودم ...
پی نوشت: شما زیاد جدی نگیرید؛ بگذارید به حساب کم عقلی و دیوانگی من ... بیخیال!
به این نتیجه رسیده ام که تا زمانی که عده ای کوته فکر و ... مدیران و رئیس و روسای فوتبال کشور هستند هیچ امیدی به آینده ی روشن نمی توان داشت !

توضیح عکس: در حاشیه فستیوال نوجوانان فوتبال آسیا - ایمان فرزین - ۱۳۸۷
فقط پایمان به کمیته انضباطی فدراسیون فوتبال باز نشده بود که بالاخره شد! ظهر دیروز به همراه امیر صدیقی و حامد مومنی به کمیته انضباطی - کبقه پنجم - احضار شدیم ... چند روز بیشتر باقی نمانده است ؛ فقط چند روز ... اینبار نوبت ماست که بتازیم !
چند مطلب مهم و غیرمهم ؛ یکی اینکه به عقیده ی بنده عده ی کثیری از همشهریان و هموطنان عزیزمان، فاقد فرهنگ و شعور لازم در زمینه مدنیت و رفتار اجتماعی می باشند ! عذرخواهی می کنم البته ... !
دوم اینکه؛ شهادت جمعی از سرداران سپاه پاسداران و عده ای از مردم را در حادثه روز گذشته به اعضای خانواده و بازماندگان آنان تسلیت عرض می کنم.
سوم اینکه؛ حیف بیت المال و سرمایه ملی که از آن به بعضی ها حقوق و مزایا می دهند ، حیف ...